دیروز 2 شهریور 1404 ، 20 روز بعد از رهایی از جسم زمینیت، به خوابم اومدی.

اومده بودی خونه ام. داشتی غذا می خوردی. همون پیرهن آبی تک رنگ مورد علاقه ات با کت و شلوار مشکی تنت بود. بینهایت تمیز و مرتب بود لباس هات و سرحال بودی.

از کنارت رد شدم. اتفاقی دیدمت. در حالی که از دیدنت ذوق کرده بودم، یه لحظه دیدم کنار مامان نشستی. پشت سر هم تکرار می کردم و ازت می پرسیدم: تو خودت دوست داشتی بمیری؟ تو خودت دوست داشتی بمیری؟

یهو از خواب بیدار شدم. احساس خیلی خوبی داشتم. یه حس آرامش، اومدی به خوابم ... پس باز هم میای!

یه حس عجیب دارم. احساس می کنم همه اش کنارمی. حست می کنم. این حس بهم آرامش میده. هر وقت بهت فکر میکنم، اون نشونه ای که تو ذهنم بود، همه اش جلوم ظاهر میشه. یعنی اینکه تو کنارمی.

دوستت دارم پدری