پایان 6 ماه استرس و کار بی وقفه ...

شش ماه پیش، درست وقتیکه داشتم احساس می کردم پژوهش تاریخیم تموم شده، و میتونم یه کم استراحت کنم، یه مسئولیت بزرگ دیگه به عهده ام گذاشته شد. برگزاری مراسم نکوداشت برای پروفسور محرابی.

خیلی کار قشنگی بود و خودم هم دوست داشتم، ولی واقعا خسته بودم و نیاز به استراحت داشتم. شش ماه برو و بیا، زنگ بزن، این فایل رو برای این بفرست. اون فایل رو برای اون بفرست. روز به روز به حساسیت کار اضافه می شد. اسپانسری که با چند واسطه بهشون وصل می شدیم و هزاران دردسر دیگه. کل بار مراسم هم روی دوش من و دکتر شاهقلی بود. هفته گذشته دیگه اوج کار بود و اوج استرس و تنش. شش ماه کار برای نیم روز مراسم.

بالاخره مراسم 18 آبان برگزار شد و همه چیز خیلی خوب پیش رفت. و لبخند پر از رضایت و خوشحالی استاد! که خستگی رو از تنم بیرون کشید. اون نگاه پر از احساسشون رو هیچوقت فراموش نمی کنم. از دیدن برق نگاه های پر از رضایت و خوشحالی استاد، گریه ام گرفته بود. به سختی خودم رو کنترل کردم که گریه نکنم وسط مراسم.

وقتی به عمل های سنگی که استاد انجام داده فکر میکنم، مو به تنم سیخ میشه و از حیرت انگشت به دهن می مونم. جدا کردن دوقلوهای به هم چسبیده. و عمل های پیچیده ی که دیدن عکسهاشون آدم رو به تحسین وا می داره! به نظرم خیلی امکانش کمه یکی دیگه مثل استاد محرابی تو تاریخ تکرار بشه. البته با وضعیت آموزشی موجود. شاید اگر شرایط آموزشی تغییر کنه، این اتفاق بیفته.

من پزشک نیستم ولی به سهم خودم، وظیفه خودم دونستم هر کاری از دستم برمیاد برای شادی استاد محرابی انجام بدم. فکر و ذکرم تو این چندماه این بود که دلش رو شاد کنم. چندین مراسم برای استاد در سطح ملی برگزار شده، ولی از اونجایی که استاد یه عرق خاصی به دانشگاه تهران دارن، خیلی براشون مهم بود که دانشگاه براشون بزرگداشت بگیره. که البته همین رو توی مراسم هم گفتن. خداروشکر همه چیز عالی پیش رفت و مراسم به خیر و خوشی و با رضایت استاد برگزار شد.

احساس میکنم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده. خدایا شکرت

اون لبخند رضایت استاد ...

مغزم داره میترکه!!!!

خسته ام ... خسته ی خسته ...

هیچوقت تو عمرم اینقدر کلمه خسته رو به کار نبرده بودم که طی یکسال اخیر به کار بردم.

احساس کسی رو دارم که به تنهایی یه مهمونی 20 نفره رو برگزار کرده. مهمونها رفتن و تا چند ثانیه میخواد روی مبل استراحت کنه، 20 تا مهمون ناخونده ی دیگه براش می رسه!

اون همه فشار و استرس کتاب تاریخچه واقعا همه جوره اذیتم کرد. تازه میخواستم احساس کنم دیگه کارم تموم شده که یه کار دیگه به عهده ام گذاشته شد. اصلا نفهمیدم چطور درگیر یه کار بزرگ دیگه شدم.

مراسم نکوداشت یکی از اساتید که از اردیبهشت سال گذشته درگیرش بودیم. دو بار مراسم جابه جا شد و اینبار دیگه 18 آبان برگزار میشه. کی باورش میشه که کل بار مراسم به روی دوش من بوده و در نهایت یه عهده دیگه قراره برای خودشون رزومه درست کنند و پزش رو بدن!

از این بابت برام اهمیتی نداره و نفس این کار واقعا برام ارزشمنده: قدردانی از آدمهایی که اثرگذار بودند و به دیگران خدمت کردن. ولی فقط میتونم یه لبخند بزنم به لحظه ای که دارن پز کارهای منو به اسم خودشون به بقیه میدن و حتی کلاما هم از کسی که کل بار کار رو به تنهایی به دوش کشیده تشکر نمی کنند.

مثل دو تجربه قبلیم:

من این رو نوشتم!

من این کار رو کردم!

با اعتماد به نفس تمام سرش رو بالا گرفته داره محصول کار من رو ارائه می ده!

ولی ...

افسوس که حتی «کلام تشکر آمیز» رو از من دریغ کردند. حتی در غالب کلمات به من نگفتند دستت درد نکنه! حقوق و مزایا و پست که دیگه پیشکش!

پشیمون نیستم از اینکه اون کارهای ارزشمند رو انجام دادم. حتی اگه الان هم به عقب برگردم قطعا این کارها رو انجام خواهم داد. با علم به اینکه هیچ قدردانی صورت نخواهد گرفت.

ولی با تمام وجودم احساس خستگی میکنم. مغزم داره میترکه از این حجم کار. نیاز به یه استراحت طولانی دارم. فقط این مراسم تموم بشه، دیگه به هیچ وجه هیچ کار غیرتخصص خودم رو انجام نخواهم داد. احساساتم رو کنترل میکنم. قطعا آدمهای دیگه ای پیدا خواهند شد که بقیه کارها رو انجام بدن. من سهمم رو حتی بیشتر از اون چیزی که وظیفه ام بود انجام دادم. دیگه بسه ...