پدر ...
سه شنبه 14 مرداد 1404 ساعت 6 صبح ...
احساس می کنم دارم خواب می بینم. پدری دیگه نیست ...
در آستانه چهل سالگی، اولین بار بود که وارد غسالخانه می شدم. نگهبان در رو باز کرد. با کمک رضا جسد رو روی میز چرخدار گذاشتند و به سمت محل تطهیر بردن. قبل از ورود به اتاق تطهیر باید می دیدمش. کیسه رو کنار زدم و یک سر کبود دیدم که خون از بینیش بیرون زده بود. شبیه بابای من نبود. بابای من سفید بود. چشم چپش نیمه باز بود. همون چشمهایی که همیشه عاشقانه نگاهمون می کرد. تا تونستم با صدای بلند گریه کردم و صداش زدم. جسدش روبروم بود ولی باورم نمیشد.
نماز میت رو خوندیم و به سمت آرامگاه خانوادگی رفتیم. ترافیک ماشین و آدم ها سنگین بود. پیاده شدم و خودم رو به قبر رسوندم. وقتی رسیدم، جنازه رو توی قبر گذاشته بودند. عمو تقی رفت تو قبر و کفن رو باز کرد. دعاها رو خوندن. کم کم شروع کردند به ریختن خاک. صورت پدری ... خاک ...
شب ساعت 9 اومدیم سر مزار تا برای بابا قرآن و دعا بخونیم. فقط 12 ساعت بعد از خاکسپاری، زیر نور شمع ها، مورچه ها رو دیدم که زود دست به کار شده بودند...
جمعه 24 ام بعد از ده روز برگشتم تهران. موقع خداحافاظی خودم رو کنترل کردم جلو مامان و مسعود که گریه نکنم. بغض خفه ام کرد، چون دیگه نبودی که ازت خداحافظی کنم. بغلت کنم و موقع بوسیدن، ریش های زبرت رو لمس کنم. نبودی که به عادت همیشه ات، دستم رو ببوسی.
دوستت دارم پدری، دعا کن بتونیم با غم نبودنت کنار بیایم.